أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )
881
الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )
923 . كندر 1 اوريباسيوس : بهترين [ كندر ] نر است و آن سفيد ، گرد شبيه سنگريزه درشت است ، اندرونش سفيد است ، به دست مىچسبد ، در آتش شعلهور مىشود . آن را با صمغ [ عربى ] و راتينج مىآميزند ، [ اما راتينج ] شعلهور نمىشود و فقط دود مىكند ، صمغ عربى نيز شعلهور نمىشود اما كندر شعلهور مىشود . [ كندر به صورت ] پوسته 2 ، گرد 3 و دوده 4 وجود دارد . جالينوس : خاصيت پاككنندگى كندر سرخ بيش از [ كندر ] سفيد است . * الزنجانى : عمان ، سپس مجيره و اين « مصيره » است در كنار خور ، و پس از آن حسك مركز كندر حسكى 5 است . العمانى : بين عمان و شهر شحر رأس مشكت ، - و اين « مسقط » است - « رأس الجمجمه » و « رأس المصيره » [ قرار گرفتهاند ] . دريانوردان از اين [ جاها ] دور مىشوند و به سوى آبهاى عميق مىروند ازآنرو كه در آنها جاهايى عميق وجود دارد كه [ آب ] فرو مىرود و كشتى نابود مىشود 6 . پولس : جانشين گرد [ كندر ] پوسته آن است . ابو حنيفه : لبان 7 فقط در شحر وجود دارد ، اين درختى كوچك خاردار است كه بيش از دو ارش بالا نمىرود ، در كوه مىرويد نه در دشت ، برگهايش شبيه برگهاى مورد ، ميوههايش نيز شبيه ميوههاى [ مورد ] است و از آنها در دهان گرما [ احساس مىشود ] . [ درخت ] را با تبر زخمى مىكنند و كندر از آن بيرون مىآيد . كسى كه سخن امروء القيس را [ به صورت ] « كسحوق اللبان » 8 روايت مىكند ، اشتباه مىكند ، زيرا اين ليان جمع لينة به معناى « درخت خرماى نامرغوب » 9 است . ( 1 ) . صمغ Boswellia Carterii Birdw . و B . Serrata Roxb . ؛ سراپيون ، 323 ؛ ابو منصور ، 480 ؛ ابن سينا ، 339 ؛ ميمون ، 188 ؛ عيسى ، 324 . كندر واژهء فارسى است و يونانى نيز از آن گرفته شده است ؛ I , Low ، 312 ؛ ميمون ، 188 . ( 2 ) . قشار ( الكندر ) با يونانى مطابقت مىكند . ( 3 ) . دقاق ( الكندر ) - . ( 4 ) . دخان ( الكندر ) - براى تهيهء دودهء كندر ، آن را در كوزه گلى كه با ظرف مسى پوشيده شده مىسوزانند و دوده بر سطح داخلى ظرف جمع مىشود . به همين جهت « دخان الكندر » ترجمهء « دود كندر » ( ابن سينا ، 339 ) دقيق نيست . ( 5 ) . نسخهء الف : الكندر الحسكى ، نسخهء پ : الكندر . الخشكى . . .